آرین آرین ، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه سن داره

آرین کوچولو عزیز دردونه مامان و بابا

آرین عسل مامان وهفته ای که گذشت

سلام عشق مامان .عزیزترینم از اتفاقات آخر هفته قبل واین هفته میخوام برات بگم ببخشید که اینجوری برات خاطراتت رو مینویسم آخه اگه هرروز بخوام برات بنویسم فرصت کمتری میتونم باتوسپری کنم وبه توبرسم بخاطر همین ترجیح دادم که هفته ای یک شب بطور خلاصه تااونجایی که میتونم وفراموشم نشه خاطراتت رو ثبت کنم که بعدا ازخوندشون لذت ببری.آخر هفته قبل یعنی جمعه بابابا سه تایی برای شام رفتیم بیرون و توهم کلی کیف کردی ویه عالمه شلوغ کاری وهرچیرو هم که خواستی بهم ریختی والبته برای شما یه سوپ جوسفارش دادیم که خیلی خوشت اومد همراهش هم یه لیمو ترش خوردی که الهی من فدات بشم که ریخت وقیافت این شکلی شد.          &nbs...
26 مهر 1391

فرحزاد

دیروز ظهر عزیز مامان رفتیم حمام بعد از حمام شیر خوردی و حسابی خوابت گرفته بود بخاطره همین خوابوندمت بعد از ظهر خاله بهار زنگ زد که میخوان با خاله ها برن فرحزاد به ماهم گفت که بریم اولش بخاطر اینکه برده بودمت خمام مردد بودم ولی بعدش قبول کردم که بریم ساعت 6 یا 6:30 بو که خاله ها اومدن دنبالمون شما خواب بودی وقتی از در رفتیم بیرون ولی به محض اینکه رفتیم تو ماشین خاله از خواب بیدار شدی و همچین هیجانزده شدی که بیا وببین انگار اولین باری بود که داری بیرون میری حالا خوبه هرروز میریم بیرون وگرنه چیکار میخواستی بکنی خلاصه اینکه رفتیم و حسابی بهمون خوش گذشت بیشتر از همه به شما ...
16 مهر 1391

پارک

سلام قشنگ مامان.امشب من وشما وبابا سه تایی رفتیم پارک ولی امشب با دفعات قبل فرق داشت آخه همیشه که میرفتیم پارک آرین جونم سوار کالسکه بود ولی امشب عزیز مامانی کلی با ماراه اومد وهرجایی هم که خسته میشد که بیشترم خسته میشد بابا بغلش میکرد کلی هم خاطر خواه توپارک پیداکرد وکلی هم خوش گذروند. آرین مامان دیروز که رفته بودیم خونه خاله با صورت خورد زمین الهی فدات بشم که خیلی هم دردش گرفت چون با صورت خورد زمین دماغش کبود شد والبته ورم کرده که توی عکساتم معلومه جیگر طلای مامان                             ...
15 مهر 1391

آرین و این هفته

امشب من وشما بابا وخاله فاطی وتینا ومامانی شام خونه خاله بهار بودیم بمناسبت دورهمی که کلی هم بهمون خوش گذشت عمو حسینم یه شامی پخته بود که اوووووووووم بیا و ببین چه کرده بود دستش درد نکنه عالی بود تو این هفته این دومین بار بود که برای شام رفتیم خونشون دفعه قبل همه خانواده بخاطر تبریک ودادن هدیه خونه نو وامشبم واسه اینکه خوش بگذرونیم که گذشت فردا هم همه خاله ها و مامانی خونه ما هستن واسه ناهار آخه ما خواهرا یعنی خاله های شما هرپنجشنبه دورهمی خواهرونه داریم و ورود آقایون ممنوع .  جمعه هفته قبل هم رفتیم کرج خونه عمو شبش رفتیم خونه مامان جون خوابیدیم البته خودشون نبودن مارفتیم خونشون خودمون سه تایی خوابیدیم واسه اینکه بابا باید صبح میرف...
13 مهر 1391

ده ماهگیت مبارک قشنگم

میدونم که دلم تنگ میشه، برای این روزها...برای این لحظه ها که دارند تند تند میان و میرن و کودکی تو رو با خودشون میبرند. دلم میخواد تک تک این روزهای با تو بودن حک بشن تو ذره ذره وجودم. میترسم یه وقت لحظه ای رو جا بذارم و دیگه فرصت برگشتن نداشته باشم. نازنینم دلم تنگ میشه برای اون وقتهایی که سرت رو روی شونه ام میذاری و محکم بغلم میکنی و بعد هم که ازت بخوام بوسم میکنی...دلم میخواد جای بوسه هات تا ابد رو صورتم باقی بمونن. وقتی بغلت میکنم، یه نفس عمیق میکشم و هزار بار میبوسمت تا عطر خوب تنت تو ذهنم بپیچه و واسه همیشه جا خوش کنه.... وقتی نوازشت میکنم و موهای نرمت رو با انگشتهام لمس میکنم، وقتی دستهای کوچولوت رو تو دستم میگیرم و برات لالایی...
13 مهر 1391